close
متخصص ارتودنسی
فروشگاه ایرانیکان
سخن شارح محبت

جذاب ترین ها،وبلاگ ایرانیکان

آن که زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.....شارح محبت، راوی "طوبای محبت"؛ حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا و عمیق در خصوص وظایف منتظران در دوران غیبت عنوان می کند:پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و…

banner
جستجوگر پیشرفته



آن که زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.....


شارح محبت، راوی "طوبای محبت"؛ حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا و عمیق در خصوص وظایف منتظران در دوران غیبت عنوان می کند:

پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جاها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.

 

یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

 

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

 

یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

 

اما آن که زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

 

آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به هم دیگر. هی می‌ریخت به هم،  هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است. ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدللـه


:: بازدید : 73


:: برچسب‌ها: محبت ,
نویسنده
نویسنده : ایرانیکان
تاریخ : [چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 9:54]
تاریخ
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب ارسالی
سایت پول یابی ، محل کسب درآمد از اینترنت تاریخ : سه شنبه 30 آبان 1396
کسب درآمد و آموزش راههای کسب ثروت از اینترنت تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1396
آموزش موفقیت در گنج یابی و کاوش دفینه تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395
گنج یابی و دفینه یابی، تاراج یا حراج آثار تاریخی؟ تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395
قوانین و گنج یابی تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395
کانال گوهر، جواهرات، سنگهای قیمتی و انرژی مثبت تاریخ : چهارشنبه 18 فروردین 1395
درختان دفینه دار ایران تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394
علامت شتر در گنج یابی و دفینه تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394
آموزش کنترل عصبانیت تاریخ : شنبه 24 بهمن 1394
فضیلت دعا و راز و نیاز تاریخ : شنبه 24 بهمن 1394
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir